لسان الملك سپهر
185
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
ملك عجم را بر ذو يزن و ريش سفيد او دل به درد آمد و آب در چشم بگردانيد و گفت : اى پير ؛ نيكو سخن كردى و همه بر صدق گفتى و دل مرا به درد آوردى ، اما به حكم عدل و شريعت سلطنت ، پادشاه بايد نخستين مملكت خويش را نيكو بدارد ، و آنگاه ، طلب ملك ديگر كند ، مملكت يمن از اين پادشاهى دور است و زمين باديه و حجاز به ميانه اندر است و از سوى ديگر دريا ميانجى است ، و سپاه از دريا عبور دادن هم كارى صعب است ، مرا در اين كار انديشه بايد كردن ، تو اكنون به نزد من جاى كن كه هيچ از خواسته و نعمت با تو دريغ ندارم تا كارها راست كنم و مقصود ترا در كنارت نشانم . و بفرمود تا ده هزار ( 10000 ) درم حاضر كرده به دو عطا دادند . ذو يزن آن درم بگرفت و از حضرت ملك بيرون شد و همىبيفشاند و برفت تا مردمان برگرفتند ، چون به سراى خود آمد چيزى با او نبود . اين خبر به نوشيروان بردند ، و چون روز ديگر ذو يزن به درگاه آمد ، كسرى با وى گفت : به اعطاى ملوك آن نكنند كه تو كردى ، سخت درم مرا خار گرفتى و بر خاك و خاره « 1 » افشاندى . ذو يزن عرض كرد كه : من آن از در شكر خداى كردم كه روى ملك مرا بنمود و آواز او مرا بشنوانيد ، و زبان مرا با او به سخن آورد ، همانا آن مملكت كه مرا بوده خاكش همه زر و سيم است ، و هيچ كوه در آن نيست كه كان زر و سيم نباشد ، اگر پادشاه مرا نصرت كند آن مملكت بدست كنم ، و درد دل من برخيزد . نوشيروان گفت : صبر كن تا در حاجت تو بنگرم و ترا چنان كه تو خواهى بازگردانم ، و ديگر باره او را عطا داد و بزرگوار داشت . اما ذو يزن را بخت موافقت نكرد و توفيق انتقام نيافت ، ده ( 10 ) سال در حضرت كسرى روزگار برد ، و عاقبت زمانش فرا رسيده بمرد ، و اين كينه از دودمان ابرهه فرزندش سيف بجست ، چنان كه در جاى خود مذكور خواهد شد . مع الحديث : يكسوم بعد از پدر مدت دو سال به پادشاهى روز گذاشته اجلش فرا رسيد و رخت به سراى ديگر كشيد .
--> ( 1 ) . خاره : سنگ سخت .